Tuesday، November 03، 2009 به تاریخ
من نوشتنم میاد اما درست نوشتنم نمیاد. هردفعه کلی می‌نویسم و پاک می‌کنم آخرش هم بیخیال ماجرا می‌شم. برای نوشتن دوخط پست ناقابل یک ساعت وقت میگذارم و بالا و پایین می‌رم و دست آخر به دلم نمی‌شینه و پاکش می‌کنم.
یعنی واقعا نیاز به کار دارم در این مساله‌ها ...
0 نظر | پيوندهای مربوط به اين پيام



Sunday، October 25، 2009 به تاریخ
بالاخره یک جایی باید جلوی این ک.و.ن گشادی مفرطم را می‌گرفتم. فکر کنم عوض کردن قالب این جا برای شروع بد نباشد.
4 نظر | پيوندهای مربوط به اين پيام



Sunday، September 06، 2009 به تاریخ
گاها آدم میمونه راجع به یک چیز خاص چه طور قضاوت کنه. چه فکری راجع بهش بکنه و ته ذهنش ازش چجوری یاد کنه.
اما اینا همش درس زندگیه. باید با همین تردید ها دست و پنجه نرم کرد تا بزرگ شد.

برچسبها:

1 نظر | پيوندهای مربوط به اين پيام



Wednesday، February 04، 2009 به تاریخ
[ یک آمپول زن ]
دفعه‌ی پیش که این پست رو می‌نوشتم فکر می‌کردم که خیلی دارم تند می‌رم و از یک اشتباه لپی و ساده‌ی این استاد نهایت سو‌استفاده‌ رو می‌کنم. اما خوب الان بعد از خوندن این جمله :

"سارا بلافاصله او را از املاک بیرون می‌اندازد و از دروور کمک می‌گیرد تا سر و سامانی به املاکش دهد. ابتدا باید دام‌ها را حرکت دهند که در این راه، دوستانی را هم از دست می‌دهند و سپس، باید به املاک سر و سامانی دهند"

که گویا توسط یکی از اقوام استاد نوشته شده به این نتیجه رسیدم که تند که نرفته بودم هیچ، یواش هم می‌رفتم.
به نظر من کوتوله و دست دوم و تقلبی بودن به خودی خود انقدر‌ها هم بد نیست. بالاخره هرچه‌که باشه این‌روزها سر که بچرحونی از این آدم‌ها می‌بینی. اما یک چیز هست که اصلا نتونستم باهاش کنار بیام. اون‌هم آدم کوتوله‌ایه که توی هر سوراخی سر یک انگشت فرو می‌کنه و دوست داره راجع به هر چیزی اظهار نظر علمی و فنی کرده باشه.

پ.ن: موقع هوا کردن پست هنوز چشمم به این بخش ازاین شاهکار ادبی روشن نشده بود. " به ضرس ‌قاطع می‌شود گفت در کجاها از تکنیک پرده‌ی آبی استفاده شده. " خدا را صد هزار مرتبه شکر که اگر تا الان یکی نبود که با ضرس قاطع بگوید در کجاهای یک فیلم از تکنیک پرده‌ی آبی استفاده شدهٰ از الان به بعد یک پزشک هست که این کار را بکند.
6 نظر | پيوندهای مربوط به اين پيام



Thursday، January 22، 2009 به تاریخ
دوباره طبق روال همیشه سرما خوردم.

دماغم کیپ شده و آبریزش داره. گلوم سنگین شده و چشام می‌سوزن. تمام تنم هم درد می‌کنه. نای راه رفتن ندارم و تنم از زور خستگی خم شده. کلی دارو خوردم و هر از گاهی هم بخور می‌دم.

می‌دونم که این هم چندروز دیگه خوب می‌شه. اما اینم می‌دونم که دو سه هفته دیگه باز یه دونه بدترشو می‌گیرم و داستان از نو.
1 نظر | پيوندهای مربوط به اين پيام



Sunday، January 18، 2009 به تاریخ
حالا همه‌ی مزخرف نویسی‌ها و ترجمه‌های درپیت این استاد که به اسم آی‌تی نویسی و اینا هم تموم میشن به یه طرف این به دونه جمله هم به طرف :

"بسیاری از گروه‌های حرفه‌ای که این نوع کلاهبرداری را انجام می‌دهند، حرفه ای هستند"

یعنی مثلا بسیاری گروه‌های حرفه‌ای هم هستند که حرفه‌ای نیستند. یا مثلا گروه‌های غیر حرفه‌ای ای هم هستند که حرفه‌ای هستند.
2 نظر | پيوندهای مربوط به اين پيام



Wednesday، December 31، 2008 به تاریخ
[ تن تو گرمی آفتاب توی چله‌ی تابستون ]
یعنی این آخر خوش سلیقگیه که درست وسط یک چنین آهنگی به جای همه‌ی مزخرفاتی که می‌شه خوند بگی:

تن تو گرمی آفتاب توی چله‌ی تابستون

برچسبها:

0 نظر | پيوندهای مربوط به اين پيام



Friday، November 07، 2008 به تاریخ
اگرچه که مطلب قبلی تقریبا راجع به همه‌ی خواننده‌های ایرانی صدق می‌کرد، اما به طور خاص هدفم جوادی به اسم امید بود. لب غنچه، زور زند برای "آقا" بودن و خواندن گل رویایی. تنظیم برای ارکستر از یک خالتور دیگر.
0 نظر | پيوندهای مربوط به اين پيام



Friday، September 26، 2008 به تاریخ
تعداد زیادی نوازنده ویلون با چهره‌های آرام و لباس‌های خیلی رسمی و جدیت شدید در حال نواختن ویلون. نحوه چینش نوازنده‌ها و قیافه‌شان باید طوری باشد که هر بیننده‌ای را یاد یک آهنگ با کلاس و متشخص بیندازد.

کمی این ورتر، یکی از هزاران خواننده‌ی درپیت موسیقی ایران در حال پشتک زدن و شکلک درآوردن و لب‌خوانی یکی از جوادترین آهنگ‌های عمرشان.

برچسبها: , , , ,

1 نظر | پيوندهای مربوط به اين پيام



Monday، September 22، 2008 به تاریخ
شروع می‌کنیم.
0 نظر | پيوندهای مربوط به اين پيام



Wednesday، June 18، 2008 به تاریخ
در ایرانم و تقریبا یک ماه و چند روزی هست که در این جا به سر می‌برم. تقریبا همه چیز سر جای خودش است و چیز خاصی تغییر نکرده. منتهی یک چیزی که هست من اصلا دست و دلم نمی‌رود این‌جا چیزی بنویسم. با قیافه‌اش اصلا حال نمی‌کنم. برای همینم قصد دارم دوباره سر و شکلش را عوض کنم. حالا تا اون موقع.
5 نظر | پيوندهای مربوط به اين پيام



Friday، April 25، 2008 به تاریخ
میدونید؟ بعضی وقت‌ها توی بعضی موقعیت‌ها و لحظه‌ها،‌ فقط و فقط خودتی. هیچ کس دیگه‌ای نیست. اگرهم کسی باشه کاری از دستش بر نمی‌آد.
2 نظر | پيوندهای مربوط به اين پيام