۹ فروردین ۱۳۸۶ به تاریخ
راستش این چندقته چیزهای زیادی برای نوشتن داشتم. اما متاسفانه فشار درسها اصلا اجازهی جم خوردن به آدم نمیدهد. تا فردا صبح که آخرین مقالهی حداقل 4 صفحهای را – که تا الان فقط یک صفحهاش را بیشتر ننوشتهام- تحویل باحالترین استادیار دنیا (حتما باید یادم باشد راجع به این موجود نازنین برایتان بنویسم، احتمالا از چنین موجودی در هر دانشگاهی دوسه تا بیشتر پیدا نمیشود که خوشبختانه یکیش امسال نصیب من شد) بدهم باید تمام مدت درس بخوانم. بعدش هم دوسه هفتهای برای امتحانهای پایان ترم تعطیل هستیم که طبیعتا باید مثل بچههای خوب بیشتر وقتم را در کتابخانه صرف کنم. این دانشگاه لعنتی همین طوری است. چشمت را باز میکنی میبینی تا خرخره توی درس غرق شدی. یا باید کلا بیخیال همهچیز باشی و درس را تعطیل کنی یا اینکه مثل بچههای خوب و مودب و درسخوان همیشه سرت توی کتابت باشد. آره خلاصه اینجوریهاست. حالا حتما بعد از تحویل دادن این مقالهی لعنتی بیشتر اینجا خواهم نوشت.
آره. همین. زیاده عرضی نیست.
شبتان خوش.
برچسبها: دانشگاه, زندگی

۱۰ بهمن ۱۳۸۵ به تاریخ
دو سه تا نفهم الاغ الکی خوش افتادن تو اتاق بغلی. بعد ساعت سه نصفه شب جمع شدن دور هم شر و ور میگن و مثل اسب قهقه میزنن. منم گور بابای تیریپ همسایگی و اینا شدم رفتم بهشون گفتم که دهناشونو ببندن. دفعهی بعد هم زنگ میزنم مسئول خوابگاه کلی هم میذارم روی قضیه و آمارشونو میدم بهش. اون وقتهکه دیگه آدم میشن.
توله سگا. نمیگن ما فردا صب کلاس داریم.
برچسبها: خوابگاه, دانشگاه

۲۶ آذر ۱۳۸۵ به تاریخ
الان (درست بعد از هفت هشت ساعت سر و کله زدن با مفاهیم اقتصاد خرد و کوفت و زهرمارهای مرتبط) دیگر مطمٔنم که اگر یک بار دیگر شانس به دنیا آمدن و زندگی کردن را داشته باشم٫ دنبال درس نخواهم رفت. یعنی خیلی که به آموزش و پرورش خودم اهمیت بدهم سعی میکنم کلاس اول دبستان را تمام کنم که خواندن و نوشتن را بلد باشم.
به جای تمام سالهایی هم که درس خواندم میروم توی مکانیکیای چیزی تجربهی مفید کسب میکنم و درست در همین سن مغازهی خودم را باز میکنم.
در جواب کسانی که استدلال معروف " اگه درس نخونی نون خشکی میشی" را برای آدمهایی مثل من به کار میبرند باید بگویم که اگر درس نخوانده بودم و (از بین این همه شغل آبرومند که آدم میتواند بدون نیاز به تحصیلات انتخاب کند) نمکی شده بودم الان دفتر و دستک خودم را داشتم و حداقل سه چهارتایی بچهی چهار تا دوازده ساله زیر دستم کار میکردند. با کدام درس خواندنی میتوانید به چنین سطحی از مدیریت برسید؟
برچسبها: دانشگاه, زندگی
